آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

چهارشنبه31اردیبهشت(خرید هدیه از طرف نی نی کوچولو)

                                                       سلام به گل مامان که اینروزا کمی بهتر شده و با آرامش نسبی از مهد می ریم خونه . الان چند روزه که دیگه عمو علیرضا نمیاد دنبالمون و مجبور شدیم یه سرویس دیگه بگیریم. فعلاً که خوبه تا ببینیم خدا چی میخواد.قرار بود از طرف نی نی دوم خانواده برای آویسا کادویی بخریم تا در بدو ورود به منزل تقدیم دختر عسلمان کنیم تا ایشا...
31 ارديبهشت 1393

چهارشنبه24اردیبهشت93

                                                     در  فعالیت های پارک گردی که در ایام نوروز با دختر عسل داشتیم. روزی که به پارک ساعی اختصاص داشت دختر پسر جوانی که دانشجوی عکاسی بودند اومدند پیش همسرجان که اگه میخواهید در حین بازی از دخترتان عکس بندازیم و هر کدوم رو که خواستید براتون چاپ می کنیم.با مشورت با بنده قرار شد که این کار بشه. البته پیشنهاد دادند که اگر می...
24 ارديبهشت 1393

چهارشنبه17اردیبهشت93(خرید اسباب بازی)

                                                          دیروز به همسر جان گفتیم از آن جهت که آویسا خانوم را قول فرمودیم که براش از مدل اسباب بازی قوری رایا گلی می خریم، کمی زودتر از اداره محترم رجعت فرمایند تا بریم خرید. ایشان ساعت 8 شب برگشتند و  با تمام خستگی ایشان را جهت خرید همراهی فرمودیم ولی از شانس ما قروشگاه شهر کتاب قوری مربوطه رو&n...
17 ارديبهشت 1393

دوشنبه15اردیبهشت93

با سلام به همه گل دوستانم. ببخشید.ما همش دیر به دیر به وب دخترکمان سر میزنیم. حال عمومی مان مساعد نبید. چه کنیم دیگر. فرزند دوم و درگیری های اون. البته در جمعه دو هفته پیش به همراه دخترکمان به خیابان بهار مشرف شدیم و با چند تکه لباس ناقابل با جیبی خالی برگشتیم. القصه آخر هفته پیش مامان حاجی و باباحاجی برای چکاب اومدند تهران. و از شانس ما و یا اونا کلاً آخر هفته حالم خوب نبود و اونا فقط یه ناهار 5شنبه خونه ما بودند و به اصرار دایی جان محمد رفتند خونه اونا.  روز جمعه هم در دو نوبت با  بابا رضا رفتی پارک سر فرمانیه و پارک قیطریه. البته بماند که بابا رضا قرار بود ساعت 4 تا 5/4 با شما رجعت کنند و ساعت 5/5...
15 ارديبهشت 1393

یکشنبه7اردیبهشت93

  سلام به همه دوستان و دخترک خودم که اینروزا خیلی مامانی شو اذیت می کنه. نمیدونم چرا بعضی از روزا که از مهد تحویلش می گیرم قاط میزنه. دیروز که تو خونه برنامه ای بود برای خودش.بابا رضا هم که این شب ها همش دیر میاد.دیشب که قیافه م رو دیده بود فهمید که چقدر برام سخته. هم شرایطم و هم این دخترک ما و هم کارهای خونه...بگذریم. دوهفته پیش یه سفر دو روزه رفتیم شمال. سفری که نمیدونم ولی خاطراتی در ذهنم حک شد که امیدوارم به زودی کمرنگ بشه. وگرنه حالا حالاها باید ذهنم درگیر باشه. یه بعدازظهر آویسا رو بردیم کنار دریا و کمی شن بازی کرد. شبش عروسی و شیطنت های بی حد آویسا که کنترلش برام سخت بود و اونم بین من و بابا در رفت و آمد. سوره نص...
7 ارديبهشت 1393
1